میدانی
قلب من
بریده است
انقدر که
میان دست هایت
محبت جوریده و هیچ درو کرده است
می دانی
قلب من
بریده است
انقدر که
تمام بذرهای مهربانی که کاشته را
ملخ خورده است
می دانی
قلب من
انقدر شکسته است و من وصله پینه کردمش
که دیگر جای شکست ندارد
که همه جایش تیز است
که خودم را که هیچ
دخترکمان هم می خراشد
گاهی
می نشینم
پی دلم
می گیرمش به حرف
لاف قدرتمان را می زنم
اما چشم های اشکیش
اتش می اندازد به خرمن فکرهایم
و با خودم می گویم
عمر ما هم سراب شد…
برچسب:
نویسنده: شیدا محمدپور